امروز صبح داخل اتوبوس ، جوانی را دیدم که تقریبا هم سن خودم بود ؛ با این تفاوت که من کیفی به دست داشتم که در درون آن کتاب بود و برای تحصیل به دانشگاه می رفتم ولی او بقچه مانندی در دست داشت که احتمالا لباس و و سایل کارگری در آن بود . یادم افتاد که جوان موجودی پر از انرژی و طراوت است و البته مغرور . احساس کردم ( شاید ) از دیدن من کمی خجالت کشید . شاید او هم به آنچه من  فکر میکردم ، فکر می کرد .

براستی چرا ؟ ما هردو بشر هستیم ، چرا  باید برای او در  اجتماع  جایگاه کم ارزشی قائل باشیم ؟ مگر گوهر انسانیت در همه ما به یک اندازه به ودیعت نهاده نشده است ؟ ماراچه میشود که با چند کلاس درس و یادگیری چند اصطلاح ، خود را از تار و پودی جدا می انگاریم ؟

این موضوع بارها به ذهنم خطور کرده و هرگز جوابی برای آن نیافتم جز اینکه (بل یرید الانسان لیفجر امامه ). گاهی ، علم به جای آنکه موجب سعادت ما شود ، وسیله ای می شود تا به امیال خود برسیم .