بیکرانگی

وبلاگ دکتر وحید سهرابی فر

بیکرانگی

وبلاگ دکتر وحید سهرابی فر

سلام
* این وبلاگ دریچه ای است به جهانی که من در آن زندگی می کنم، یعنی جهان افکارم. بنابراین هر بحثی که در آن مطرح می شود، به مانند یک فرایند در حال تکامل است و در روندی که طی می کند ممکن است دچار تغییر و تحول شود.
* حضور شما در این جهان و اشتراک افکار و نزدیک کردن افق های نگاه به یکدیگر، از عمده ترین دلایل ایجاد این وبلاگ است.
* "سرگشته" و "بیکرانگی" دو واژه ای هستند که در ذهن من جایگاه خاصی دارند، و از وبلاگ قبلی ام با من همراه بوده اند.
وحید سهرابی فر

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب با موضوع «دردنامه» ثبت شده است

 

چند روز گذشت و من هنوز در سوگ مادر بزرگی هستم که سهم عظیمی از مهربانی داشت؛ گنجشک های حیاط و گل های باغچه، شاهدان این ادعایند. چند روز گذشته و من هنوز نمی توانم نگاهش را فراموش کنم، نگاهی که معنای محبت بی دریغ را از آن آموختم. بیش از یک سال بود که در بستر بیماری بود و هر بار که به دیدنش می رفتم، نهیفتر از قبل بود و حقیقتا چون گلی، آهسته آهسته پژمرد و از میان ما رفت.

زندگی پر فراز و نشیبی داشت و سختی های بسیاری را تحمل کرده بود. شاید تلخ ترین و سنگین ترین این حوادث، هنگامی بود که در سال ٦٥ در یک روز، یکی از فرزندانش شهید و دیگری جانباز شد. داغی که حتی پس از حدود سی سال، هرگاه از آن یاد می کرد، چشم هایش بارانی میشد. این سخت ترین خاطره مشترکش با پدربزرگم بود. پدر بزرگی که این روزها همه هستی اش را بر باد رفته می بیند و شریک زندگی اش، که سفری شصت ساله را با هم طی کرده بودند،خفته در خواب ابدی می یابد. پدربزرگی که نگاه دردمندش خبر از درونی طوفانی دارد، طوفانی که سراسر وجودش را درنوردیده و جز خرابه ای برایش باقی نگذاشته.

تقید مادر بزرگم به مسائل دینی مثال زدنی بود. از عمق جان دیندار بود. حتی در زمانی که بین هشیاری و بی هوشی در حالتی احتضار مانند بود، برخی از ادعیه را زمزمه می کرد. در سال های اخیر که توان راه رفتن زیاد را نداشت، وقتی به قم می آمد، همواره با حسرتی نظاره گر حرم حضرت معصومه بود و از کم توفیقی خود برای زیارت سخن می گفت. از همین رو بود که من هم همراهش میشدم و گاهی برای نماز صبح با ویلچر به حرم می رفتیم. به قدری خوشحال می شد که قابل توصیف نیست و من هم از خوشحالی او خوشحال بودم. خوشحالی هایی که دیگر تکرار نخواهند شد.

او رفت و اگرچه رفتنش برایم جانسوز و ناگوار بود ولی تذکری بود که همه انسان ها خواهند رفت و خود را مخاطب این ندا یافتم که "یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه". خوشا به حال آنان که زندگی را شرافتمندانه و فضیلتمندانه سپری می کنند.

 

پ ن ١. این متن را صرفا به این جهت نوشتم که یابودی باشد از فردی که تجسم مهربانی و اخلاق بود. فردی که تحصیلات عالیه نداشت و نظریه های اخلاقی را نمی دانست ولی در عمل بسیار اخلاقی زیست.

 

پ ن ٢. از همه دوستانی که در این مدت تسلیت گفته اند متشکرم. برخی از دوستان در مورد مراسم ترحیم پرسیده بوده اند که باید عرض کنم، مراسمی در شهر تبریز برگزار شد، با این حال روز دوشنبه از ساعت 18:30 تا 20 مجلسی در منزل ما در شهر قم نیز برگزار خواهد شد. 

  • وحید سهرابی فر

گوشه ای نشسته بود و نگاه می کرد. پسرک در حال شمارش بود. هنوز 8 بسته مداد رنگی داشت که باید تا پایان روز می فروخت. هوا سرد بود و رهگذران بیش از آنکه به درخواست های پسرک برای فروش مدادها توجه کنند، منتظر قرمز شدن چراغ بودند تا زودتر عرض خیابان را طی کنند. پسرک هیچ گاه نتوانسته بود برای یک بار هم که شده، با آن مداد رنگی ها، نقاشی بکشد. وظیفه او آن بود که روزی 15 جعبه از آنها را بگیرد و تا شب همه را بفروشد و پول آن را به صاحب کار تحویل دهد. اصلا برای پسرک مهم نبود که با آن مداد رنگی ها نقاشی بکشد و بعد نقاشی خود را برای برنامه های کودک بفرستد. از نظر او این کارها برای بچه پولدارها محسوب میشد، بچه هایی که پدر و مادرهاشان هر روز آنها را تا مدرسه می رسانند و بعد از تمام شدن مدرسه نیز با ماشین پشت در مدرسه منتظرشان هستند. بچه هایی که اگر روزی دیر به خانه بروند، پدر و مادرشان دلنگرانشان می شوند و با عصبانیت می پرسند: کجا بودی تا حالا؟ دلمون هزار راه رفت!
این اتفاقات برای پسرک آشنا نبود و او هیچگاه چنین تجربه ای نداشت. او فقط می دانست که باید هر طور شده، روزی 15 جعبه مداد رنگی بفروشد تا صاحب کار از دستش راضی باشد و حقوق روزانه اش را بدون دغل کاری به مادرش پرداخت کند. مدتی پیش، صاحب کار برچسب هایی برای فروش آورده بود، از همان برچسب هایی که تصاویر شخصیت های کارتونی دارد و کودکان دوست دارند که بر روی هر دفتر و کتابشان عکس یکی از آنها را داشته باشند. بازار این برچسب ها در اواخر شهریور و اوایل مهر، سکه می شود. پسرک وقتی این برچسب ها را می فروخت، کودکان زیادی چشم به برچسب های او داشتند و از والدین خود می خواستند که برایشان برچسب بخرند. برچسب ها و عکس های روی آن برای پسرک اصلا جذاب نبود، او آنها را نمی شناخت و وقتی کودکی با فریاد ملتمسانه از مادرش می خواست: مامان ! مامان! از این برچسب های بن تن، برام بخر! پسرک نمی دانست، بن تن کیست؟ و چرا برای آن کودک اینچنین جذاب است.
یکی از روزهای زمستانی بود. شب قبل برف زیادی باریده بود، با این حال پسرک چاره ای نداشت. امروز هم باید برای فروش 15 جعبه مداد رنگی به خیابان می رفت. مدادها را گرفت و به پست روزانه اش رفت. پشت یکی از چراغ قرمزهایی که تایمی نزدیک دو دقیقه دارد. چند جعبه از مداد رنگی ها را فروخته بود ولی همچنان تعدادی باقی مانده بود. هوا رفته رفته سردتر میشد و پسرک رفته رفته مچاله تر. پسرک در گوشه خیابان ایستاده بود و منتظر بود که چراغ قرمز شود تا دوباره به سراغ تک تک ماشین ها برود و مداد رنگی ها را عرضه کند. هوا سرد بود و پس از برف شب گذشته، آب در کنار خیابان جمع شده بود. پسرک از شدت سرما به خود پیچیده بود، ناگهان تعدادی از جعبه ها از دستش رها شد و به گودال پر از آب افتاد، جعبه کارتنی مداد رنگی ها خراب شد و آب گل آلود، کل مدادها را کثیف و زشت کرده بود. جهان در پیش چشمان پسرک تیره و تار شد. چهره صاحب کار و خشم او چون پتکی بر سرش فرود می آمد. در دلش گفت: "خدایا کمکم کن!"


"او" اما هر روز، با پسرک همراه بود و از دور نگاهش می کرد. هنگامی که پسرک سردش می شد، "او" هم سردش میشد. هنگامی که کودکان دیگر، پسرک را مسخره می کردند، "او" هم سر در گریبان می کرد. هنگامی که پسرک پس از یک روز سخت به نزد مادر مریضش باز می گشت و سر در دامن مادرش، اتفاقات آن روز را برایش تعریف میکرد، "او" هم انگار سبک می شد. و هنگامی که پسرک تعدادی از مدادرنگی ها را از دست داد و صاحب کار او را به باد کتک گرفت، "او" هم همراه پسرک، کتک می خورد و سیل اشک از چشمان "او" هم همچون گونه های پسرک، جاری بود. "او" همراه پسرک بود وقتی در سرمای زمستان، زیر لب می گفت: خدایا یه کاری کن این مداد رنگی هارم بفروشم! خدایا یه کاری کن یه جفت دستکش داشته باشم. "او" در کنار پسرک بود و بغض گلویش را می فشرد هنگامی که صاحب کار به پسرک و مادرش ناسزا می گفت. و آرزوی مرگ می کرد وقتی پسرک پس از کتکی مفصل و شنیدن ناسزاهای بسیار، گریان به سوی مادرش ره سپار شد و در راه با چشمانی اشک بار فریاد زد که منم خدایی دارم! و "او" اما نمی توانست کاری کند.


در همین رابطه: خدای صامت

  • وحید سهرابی فر

خدای صامت

۰۵
ارديبهشت


گوشه ای نشسته بود و نگاه می کرد. گروهی در حال بحث در مورد "او" بودند. یکی پرسید جهان حادث است یا قدیم؟ دیگری گفت مگر می شود که جهان قدیم باشد، آن وقت که نعوذبالله می شود خدا! جهان حادث است. اساسا هر چیزی غیر از خدا حادث است. مرد دیگری که در حلقه بحث بود، گفت: اگر همه چیز حادث باشد، آن وقت باید زمانی بوده باشد که خداوند هیچ مخلوقی نداشته باشد و این با صفت فیاض بودن و خلاق بودن خداوند سازگار نیست، او در هر آنی حیات می بخشد و زندگی می دهد. بحث بالا گرفته بود و هر کدام برای مدعای خود، دلیلی می آوردند. "او" اما همچنان ساکت نشسته بود و از دور نگاه می کرد. پس از مدتی تصمیم گرفت این حلقه بحث را رها کند و گشتی در شهر بزند.

گذارش به مسجد افتاد، جایی که عده ی زیادی برای مناجات با "او"، هر روز به آنجا می روند. گروه زیادی نشسته بودند و فردی برایشان سخن می گفت. سخنران محترم در مورد مستحبات دهه اول ذی الحجه سخن می گفت و اینکه کدام نسخه از دعای عرفه معتبرتر است. همچنین اینکه چرا عرفه را عرفه نامیدند و چه حادثه ای در آنجا رخ داده است.

  • وحید سهرابی فر

یکی از اموری که همیشه تحملش برایم دشوار بوده، دیدن افراد با استعدادی است که به دلایل مختلف نتوانسته اند به جایگاهی که برایشان قابل حصول بوده، برسند. موارد بسیاری در کشور ما در این زمینه یافت میشود. این روز ها وقتی برخی از دوستانم را می بینم که 10 سال پیش در کنار هم و  با یک نیت پاک مثال زدنی وارد حوزه علمیه شدیم، واقعا ناراحت میشوم. بعضی از این دوستانم افراد واقعا با استعدادی هستند ولی الان بعد از 10 سال هیچ بازده متناسبی ندارند. افسوس که حوزه اساسا قدر این پتانسیل ها را نمی داند. یادم است سال 84 وقتی به طور کاملا مخفیانه به یکی از این دوستان مستعد گفتم که بیا تحصیلات دانشگاهی را هم آغاز کنیم، بعد از چندی فکر کردن، از ترس اینکه از حوزه خارج شود و دچار گمراهی، حاضر نشد همراه من بیاد. به هر حال عنوان "سرباز امام زمان(عج)" خیلی مهم بود و طوری برای ما ترسیم شده بود که انگار بیرون از حوزه همه جهل و گمراهی است. من اما رفتم و سال 85 دانشجوی دانشگاه قم شدم و در کنار درس های حوزوی، دروس دانشگاهی را هم داشتم. الان وقتی این دوستم را می بینم و اینکه مشغول چه کاری هست، خیلی افسوس می خورم.

وضع دانشگاه هم چندان مناسب نیست. دوستان درس خوان و مستعدی دارم که امکانات مناسبی ندارند. تصور کنید دانشجوی تحصیلات تکمیلی که فعلا لپ تاپ ندارد تا کارهای تحقیقاتیش را انجام دهد. (نسبت دانشجو به لپ تاب مثل نسبت کارگر به بیل است).

افراد با استعدادی در محیط دانشگاهی ما هستند که از خیلی از امکانات محروم اند. این مسئله وقتی بیشتر برایم معلوم شد که در سفر آلمان با یکی از دانشجویان دکترای مطالعات اسلامی (که جوان خوبی بود) هم بحث شدم، اطلاعات زیادی در زمینه اسلام نداشت و از همه جالب تر اینکه زبان عربی هم نمی دانست. می گفت برای یاد گرفتن زبان عربی، از سوی دانشگاه به مدت 6 ماه (که ظاهرا بیشتر هم شد) به قاهره خواهد رفت. او به قاهره رفت با هزینه دانشگاه، ولی افراد به مراتب با اطلاع تر و مستعدتری در حوزه و دانشگاه می شناسم که یک دهم چنین امکاناتی هم برایشان فراهم نیست.

درد اصلی اما این نیست که ما دارای امکانات مالی برای آموزش عالی خود نیستیم. درد اصلی این است که فرهنگ کار علمی در جامعه علمی ما ضعیف است. اینکه آثار علمی باید در جهت خاصی حرکت کنند و در غیر این صورت مطرود خواهند بود... اینکه برخی از فضاهای علمی ما توهم خودبسندگی دارند و گمان می کنند نیازی به تعاملات علمی با جهان بیرون از خود ندارند و هرچه که هست همان جاست.. اینکه کسی قدر و ارزش این استعدادها را نمی داند و برای رشد و شکوفایی آنها اقدامی نمی کند.. اینها درد اصلی اند..

  • وحید سهرابی فر