بیکرانگی

وبلاگ دکتر وحید سهرابی فر

بیکرانگی

وبلاگ دکتر وحید سهرابی فر

سلام
* این وبلاگ دریچه ای است به جهانی که من در آن زندگی می کنم، یعنی جهان افکارم. بنابراین هر بحثی که در آن مطرح می شود، به مانند یک فرایند در حال تکامل است و در روندی که طی می کند ممکن است دچار تغییر و تحول شود.
* حضور شما در این جهان و اشتراک افکار و نزدیک کردن افق های نگاه به یکدیگر، از عمده ترین دلایل ایجاد این وبلاگ است.
* "سرگشته" و "بیکرانگی" دو واژه ای هستند که در ذهن من جایگاه خاصی دارند، و از وبلاگ قبلی ام با من همراه بوده اند.
وحید سهرابی فر

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۴ مطلب با موضوع «بیکرانگی» ثبت شده است

در تیرماه برای شرکت در یک دوره گفتگوی ادیان با موضوع صلح، به مدت سه هفته در ژنو سوییس بودم. این دور از گفتگوی ادیان با حضور نمایندگانی از سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام از چهار قاره آسیا، اروپا، آمریکا و آفریقا برگزار شد.  میزبان این دور از گفتگوها شورای جهانی کلیساها بود. سایت شورای جهانی کلیساها، مصاحبه ای از بنده گرفته که ترجمه گزیده ای از آن را در ادامه می بینید:



وحید سهرابی فر دانش‌آموخته حوزه علمیه قم است. او پس از تحصیل در حوزه علمیه، تحصیلات خود را در دانشگاه ادیان و مذاهب در شهر مقدس قم ادامه داده است. وی سال گذشته از پایان‌نامه دکترای خود با عنوان "پیامدهای مدرنیته برای دین و معنویت: بررسی انتقادی دیدگاه چارلز تیلور" دفاع کرده است.





سهرابی فر از شورای جهانی کلیساها بابت برگزاری این دور گفت‌وگوی بین الادیانی تشکر می‌کند. او می‌گوید: «پیش از آغاز این دوره، منتظر یک جمع متکثر و مختلف بودم و افراد دعوت‌شده واقعاً چنین فضای متنوعی را پدید آورده بودند. افراد از آسیا، آفریقا، اروپا و آمریکای شمالی و از سه دین یهودیت، مسیحیت و اسلام در این دوره شرکت کرده بودند و هرکدام از یک بافت ویژه بودند که ترکیب غنی‌ای را تشکیل داده بود. موضوعات متنوعی در این دوره موردبحث واقع شد. یکی از محورهای اصلی، مقایسه متون مقدس ادیان در موضوعاتی چون مواجه با خداوند، پذیرش غیر، مسئله زنان و ... بود. از دیگر مسائل اصلی، موضوع صلح ازنظر ادیان مختلف بود.»

سهرابی فر معتقد است که آنچه ازاین‌گونه گفت‌وگوها می‌توان آموخت، کرامت و زیبایی‌ای است که خداوند در وجود هر انسانی نهاده است و این کرامت در تمام انسان‌ها وجود دارد. اگر ما پیروان ادیان مختلف این کرامت ذاتی را درک کنیم، آن‌گاه می‌توانیم زندگی مسالمت‌آمیز بر اساس احترام متقابل داشته و شاهد صلح بیشتر میان ادیان باشیم.


* لینک مصاحبه در سایت شورای جهانی کلیساها

** لینک مصاحبه در سایت دانشگاه ادیان و مذاهب 


  • وحید سهرابی فر

گوشه ای نشسته بود و نگاه می کرد. پسرک در حال شمارش بود. هنوز 8 بسته مداد رنگی داشت که باید تا پایان روز می فروخت. هوا سرد بود و رهگذران بیش از آنکه به درخواست های پسرک برای فروش مدادها توجه کنند، منتظر قرمز شدن چراغ بودند تا زودتر عرض خیابان را طی کنند. پسرک هیچ گاه نتوانسته بود برای یک بار هم که شده، با آن مداد رنگی ها، نقاشی بکشد. وظیفه او آن بود که روزی 15 جعبه از آنها را بگیرد و تا شب همه را بفروشد و پول آن را به صاحب کار تحویل دهد. اصلا برای پسرک مهم نبود که با آن مداد رنگی ها نقاشی بکشد و بعد نقاشی خود را برای برنامه های کودک بفرستد. از نظر او این کارها برای بچه پولدارها محسوب میشد، بچه هایی که پدر و مادرهاشان هر روز آنها را تا مدرسه می رسانند و بعد از تمام شدن مدرسه نیز با ماشین پشت در مدرسه منتظرشان هستند. بچه هایی که اگر روزی دیر به خانه بروند، پدر و مادرشان دلنگرانشان می شوند و با عصبانیت می پرسند: کجا بودی تا حالا؟ دلمون هزار راه رفت!
این اتفاقات برای پسرک آشنا نبود و او هیچگاه چنین تجربه ای نداشت. او فقط می دانست که باید هر طور شده، روزی 15 جعبه مداد رنگی بفروشد تا صاحب کار از دستش راضی باشد و حقوق روزانه اش را بدون دغل کاری به مادرش پرداخت کند. مدتی پیش، صاحب کار برچسب هایی برای فروش آورده بود، از همان برچسب هایی که تصاویر شخصیت های کارتونی دارد و کودکان دوست دارند که بر روی هر دفتر و کتابشان عکس یکی از آنها را داشته باشند. بازار این برچسب ها در اواخر شهریور و اوایل مهر، سکه می شود. پسرک وقتی این برچسب ها را می فروخت، کودکان زیادی چشم به برچسب های او داشتند و از والدین خود می خواستند که برایشان برچسب بخرند. برچسب ها و عکس های روی آن برای پسرک اصلا جذاب نبود، او آنها را نمی شناخت و وقتی کودکی با فریاد ملتمسانه از مادرش می خواست: مامان ! مامان! از این برچسب های بن تن، برام بخر! پسرک نمی دانست، بن تن کیست؟ و چرا برای آن کودک اینچنین جذاب است.
یکی از روزهای زمستانی بود. شب قبل برف زیادی باریده بود، با این حال پسرک چاره ای نداشت. امروز هم باید برای فروش 15 جعبه مداد رنگی به خیابان می رفت. مدادها را گرفت و به پست روزانه اش رفت. پشت یکی از چراغ قرمزهایی که تایمی نزدیک دو دقیقه دارد. چند جعبه از مداد رنگی ها را فروخته بود ولی همچنان تعدادی باقی مانده بود. هوا رفته رفته سردتر میشد و پسرک رفته رفته مچاله تر. پسرک در گوشه خیابان ایستاده بود و منتظر بود که چراغ قرمز شود تا دوباره به سراغ تک تک ماشین ها برود و مداد رنگی ها را عرضه کند. هوا سرد بود و پس از برف شب گذشته، آب در کنار خیابان جمع شده بود. پسرک از شدت سرما به خود پیچیده بود، ناگهان تعدادی از جعبه ها از دستش رها شد و به گودال پر از آب افتاد، جعبه کارتنی مداد رنگی ها خراب شد و آب گل آلود، کل مدادها را کثیف و زشت کرده بود. جهان در پیش چشمان پسرک تیره و تار شد. چهره صاحب کار و خشم او چون پتکی بر سرش فرود می آمد. در دلش گفت: "خدایا کمکم کن!"


"او" اما هر روز، با پسرک همراه بود و از دور نگاهش می کرد. هنگامی که پسرک سردش می شد، "او" هم سردش میشد. هنگامی که کودکان دیگر، پسرک را مسخره می کردند، "او" هم سر در گریبان می کرد. هنگامی که پسرک پس از یک روز سخت به نزد مادر مریضش باز می گشت و سر در دامن مادرش، اتفاقات آن روز را برایش تعریف میکرد، "او" هم انگار سبک می شد. و هنگامی که پسرک تعدادی از مدادرنگی ها را از دست داد و صاحب کار او را به باد کتک گرفت، "او" هم همراه پسرک، کتک می خورد و سیل اشک از چشمان "او" هم همچون گونه های پسرک، جاری بود. "او" همراه پسرک بود وقتی در سرمای زمستان، زیر لب می گفت: خدایا یه کاری کن این مداد رنگی هارم بفروشم! خدایا یه کاری کن یه جفت دستکش داشته باشم. "او" در کنار پسرک بود و بغض گلویش را می فشرد هنگامی که صاحب کار به پسرک و مادرش ناسزا می گفت. و آرزوی مرگ می کرد وقتی پسرک پس از کتکی مفصل و شنیدن ناسزاهای بسیار، گریان به سوی مادرش ره سپار شد و در راه با چشمانی اشک بار فریاد زد که منم خدایی دارم! و "او" اما نمی توانست کاری کند.


در همین رابطه: خدای صامت

  • وحید سهرابی فر

خدای صامت

۰۵
ارديبهشت


گوشه ای نشسته بود و نگاه می کرد. گروهی در حال بحث در مورد "او" بودند. یکی پرسید جهان حادث است یا قدیم؟ دیگری گفت مگر می شود که جهان قدیم باشد، آن وقت که نعوذبالله می شود خدا! جهان حادث است. اساسا هر چیزی غیر از خدا حادث است. مرد دیگری که در حلقه بحث بود، گفت: اگر همه چیز حادث باشد، آن وقت باید زمانی بوده باشد که خداوند هیچ مخلوقی نداشته باشد و این با صفت فیاض بودن و خلاق بودن خداوند سازگار نیست، او در هر آنی حیات می بخشد و زندگی می دهد. بحث بالا گرفته بود و هر کدام برای مدعای خود، دلیلی می آوردند. "او" اما همچنان ساکت نشسته بود و از دور نگاه می کرد. پس از مدتی تصمیم گرفت این حلقه بحث را رها کند و گشتی در شهر بزند.

گذارش به مسجد افتاد، جایی که عده ی زیادی برای مناجات با "او"، هر روز به آنجا می روند. گروه زیادی نشسته بودند و فردی برایشان سخن می گفت. سخنران محترم در مورد مستحبات دهه اول ذی الحجه سخن می گفت و اینکه کدام نسخه از دعای عرفه معتبرتر است. همچنین اینکه چرا عرفه را عرفه نامیدند و چه حادثه ای در آنجا رخ داده است.

  • وحید سهرابی فر


انسان ها بسیار متفاوت از یکدیگرند و این مسئله با مشاهده افراد مختلف و دقت در جزئیات شخصیت آنها به راحتی قابل درک است. فردی دوست دارد که ساعات بسیاری را در تنهایی به کتاب خواندن بگذراند و دیگری دوست دارد که با دوستانش در مهمانی یا گردش باشند. فردی برای ارتباط با افراد تازه وارد همیشه پیش قدم است و دیگری همیشه منتظر است تا دیگران، برای ایجاد یک ارتباط اقدام کنند. فردی بسیار صرفه جو و محاسبه گر است و دیگری بسیار دست و دل باز. پسری 18 ساله در شیکاگو در پی یافتن راهی است که به والدینش بگوید که سرشت جنسی او هم جنس گرایی است در حالیکه پسری 18 ساله در حوزه علمیه قم، در کتاب لمعه بخش حدود را می خواند. مردی در بورس تهران در مشاهده تابلوی شاخص های بورس در تب و تاب است، در سوی دیگر،  مردی در یکی از روستاهای یزد چشم به آسمان دارد، شاید بارانی ببارد و زمین زراعیش لبی تر کند. جوانی افسوس می خورد که چرا نتوانسته در مراسم اعتکاف مسجد اعظم شرکت کند و دیگری ناراحت است که چرا بلیط کنسرت مدونا را نتوانسته به دست بیاورد.

هر انسانی برای خود یک نوع خاص است، هر انسانی در فرهنگی خاص، فضای خانوادگی خاص، ایده ها و آرزوهای خاص خود زندگی می کند. به تعبیر فلسفی، هر انسانی جهان خاص خود را دارد. این جهان مختص آن فرد است زیرا تجاربی که آن جهان را ساخته اند مختص آن فرد هستند. به عبارت دیگر، انسان آن چیزی است که زیسته است، و از آنجایی که هر فردی، تجربه زیسته متفاوتی دارد، تمام انسان ها با یکدیگر متفاوتند.

این مسئله هنگامی جالب تر می شود که به این نکته توجه کنیم که علی رغم تفاوت هایی این چنین عظیم، انسان ها بسیار به هم شبیه اند. همه انسان ها، عاطفه مند هستند، همگی آنها محتاج امنیت اند، دوست دارند به آنها احترام گذاشته شود و به اخلاق و معنویت بها می دهند. اینها و اموری دیگر، هویت مشترک انسانی ما را می سازد. هویتی که هر فردی فارغ از اینکه در چه تاریخ و جغرافیایی زندگی می کند، برایش اهمیت دارد.

هنگامی که زنی را در یکی از معابد دهلی دیدم که در اثناء مراسم مذهبی و در میان راز و نیازش اشک در چشمانش جمع شده بود و یا مسیحیانی که در کلیسایی در برلین چنان خالصانه راز و نیاز می کردند و اشک می ریختند، به یاد مراسم دعای کمیل و شب های قدری می افتم که در آن زن و مرد و پیر وجوان، گرد می آیند و در پی ارتباط با موجود غایی، دست به دعا بر می دارند. اگرچه پیرمردی متصلب که در شهر سنتی قم بزرگ شده، با زنی در دهلی و جوانی در برلین تفاوت های بسیاری دارند ولی اینکه هر سه آنها نیاز به معنویت دارند، آنها را در یک هویت مشترک، جمع می کند و این یک شگفتی است که انسان هایی تا به این میزان، متفاوت، اشتراکات بسیاری با هم دارند.

در جهانی که بیش از پیش در هم تنیده است، این یک مسئله مهم است که به ویژگی ها و شرایط هر مجموعه احترام نهاده شود و ارتباط مجموعه های مختلف با یکدیگر بر اساس هویت مشترک انسانی باشد، هویتی که در میان تمام انسان ها وجود دارد و می تواند مبانی عمل با همه انسان ها قرار بگیرد. هویتی که انسان بما هو انسان و فارغ از هر ویژگی و رنگ و لعابی، آن را داراست.

  • وحید سهرابی فر

در پی او ...

سال ها پیش تو را در بیابان های حجاز یافتم. به خاطر یافتن تو، خود را برترین و رستگار ترین می دانستم. آنچنان شیفته ی تو بودم که همه چیز را فراموش کرده بودم و در شادی این وصلت شکوهمند سر از پا نمی شناختم. تمام زندگی من تو بودی ، برای رضای تو هرکاری می کردم. اموال و دارایی که هیچ، جانم را فدا می کردم. من تماما محو " تو" بودم و هیچ "منیتی"  در میان نبود. اینکه می گویم  "بودم" معنایش این نیست که الان نیستم. ولی شاید اعتقاداتم کمی تغییر کرده، شاید اصلا خودم عوض شده ام، شاید زمانه عوض شده و شاید اصلا تو خودت هم تغییر کرده ای.

تمام هدفم این بود که  با اعمالی هرچند کوچک و پر از ایراد، تو را خشنود سازم و لبخند رضایت را بر لبان تو ببینم. این تنها آرزوی زندگی من بود اما ناگهان وارد جهانی دیگر شدم، جهان جدیدی که با کلبه ی سابقم بسیار تفاوت داشت. منِ حیرت زده، مشغول تماشای  رنگ و لعاب این جهان جدید بودم. با انسان های جدیدی که طرز فکری متفاوت داشتند، آشنا شدم. همه چیز به خوبی پیش می رفت و من هر روز مطلب جدیدی یاد می گرفتم. مثلا یاد گرفتم که  تو را می شود به چشم دیگری هم دید، یعنی لازم نیست که حتما تو را عاشقانه نگاه کرد، می شود تو را به مانند یک پدیده بررسی نمود. یک پدیده مثل سایر پدیده ها. ابتدا به خودم گفتم : خب این دو نگاه که با هم منافاتی ندارند، هم پدیداری نگاه می کنیم و هم عاشقانه. اما این اولین خطای فاحش بود. مگر می شود معشوق را غیر عاشقانه نگریست؟

مدتی گذشت و من هر روز چیزهای جدیدی می آموختم. اندکی بعد با گروهی آشنا شدم که ظاهر عجیبی داشتند. آنها خود را طرفداران "انسان" می نامیدند، کمی با آنها دم خور شدم، حرف های غریبی  می گفتند، حرف هایی که قبلا نشنیده بودم، یکی از آنها می گفت: تو مگر انسان نیستی؟ گفتم: چرا هستم. گفت: انسان باید برای خودش باشد، برای خودت زندگی کن، سعی کن بیشترین لذت را ببری و کمترین رنج را متحمل بشوی. تو را چه به کسب رضایت دیگران؟!  گفتم: من در پی رضایت فرد دیگری هستم، فردی که جدیدا آموخته ام علاوه بر نگاه عاشقانه می توان او را پدیداری نیز  نگریست. گفت: رها کن این توهمات را، این مسائل زاده ی جهل و نادانی و در برخی موارد به خاطر روان پریشی است  ... و من اما سکوت کردم ... آیا تو حاصل جهل من بودی؟  آیا من در توهم  تو به سر می بردم؟

  • وحید سهرابی فر

سلام

امروز در شهر من مثل خیلی از شهرای دیگه بارون می اومد . چند تا نکته نظرم رو جلب کرد که خدمتتون می نویسم .

1. عده ی قابل توجهی از مردم همراه خودشون چتر نداشتن و به عبارت دیگه به این نکته فکر نکرده بودن که اگر بارون بیاد (با توجه به وضعیت اب و هوای این ایام) باید چکار کنن ؟ من البته چتر داشتم ولی نمی شد چترم رو با اونا شریک بشم . یاد این افتادم که انسان همیشه (چه در امور دنیوی و چه حتی برای آخرت ) باید آینده اندیش و عاقبت سنج باشه ولی خیلی از ما واقعا این طور نیستیم .

2. ساختار شهری ما واقعا خرابه به طوریکه کافیه یک برف یا بارون نسبتا زیاد بیاد تا آب در سرازیری ها و چاله های خیابون ها جمع بشه و تا وقتی که دوباره تبخیر بشه یا به وسیله ای از اونجا خارج بشه ، همون جا خواهد بود .

3. بعضی از راننده های ما انسان های واقعا کم توجهی هستند و اصلا به احوال انسان های پیاده ای که در این خیابان ها (که پر از چاله هستند و طبیعتا پر از آب و هنگام عبور ماشین این آب ها مثل فواره به اطراف پخش میشه) توجه نمی کنن و با سرعت بالا در خیابون ها حرکت میکنند .

4. وقتی هوا بارونیه ، خیلی خوب ولطیف میشه . امیدوارم شما هم لذت ببرید .


پ ن : دو هفته ی واقعا سخت رو از سر گذروندم . ابتدا به خاطر مهمون های زیادی که برای چند روز از شهرستان اومده بودند ، بعدش هم به خاطر برنامه ای که برای دانشگاه تدارک دیده بودم که خیلی کار برد و واقعا خسته شدم . امروز وقتی از دانشگاه بر میگشتم (در حالیکه لباس های مرتبی بر تن داشتم ) خیلی با احتیاط توی این خیابون ها راه می رفتم ، یاد این مثال اخلاقی افتادم که انسان برای پاکی نفس و روحش هم همیشه باید وسواس داشته باشه ، مانند کسی که لباس  تمیری به تن داره و مواظب که خدایی نکرده کثیف نشه .

  • وحید سهرابی فر

کوی عدم

۰۱
آبان

این روز ها درس می خوانم ، خیلی درس می خوانم به طوری که از بعد نماز صبح بیدارم تا ساعت 11 شب که دوباره بخوابم . از برنامه ای که دارم لذت می برم و واقعا احساس رضایت دارم .یکی از دلایلی که به وبلاگ سر نزدم هم همین برنامه فشرده بود . اما دیروز مسئله ای برایم پیش آمد ، و مقدار قابل توجهی از آرامش فکری مرا از بین برد و ذهنم را درگیر قضیه ای دیگر کرد (امیدوارم به خوبی و البته به سرعت حل شود) . بعد از این قضیه  فکر می کردم میلیون ها و شاید میلیاردها عوامل دست به دست هم داده اند تا من ساعتی در آرامش و بدون هیج مشکلی به فعالیت مورد علاقه ام بپردازم . میلیاردها عواملی که شاید حتی به نظر هم نیایند . نعمت های بیشماری که شکرش پیشکش ، اصلا به یادش نیستم ....
خدایا شکرت ...

=========================
پ ن : چند روزی است  دوباره این شعر زیبا و پر از معنا به ذهنم رسیده . راستش هرچی سعی کردم نتوانستم متنی در باره اش بنویسم . فقط خود شعر را برایتان می نویسم :

هر که در کوی عدم رفت ، نیامد به وجود * به یقین در پس این پرده تماشایی است


پ ن 2 : با تشکر از دوستانی که در این مدت پیگیر وبلاگ بودند ، سعی میکنم از این به بعد هر 10 روز وبلاگ رو بروز کنم و بیشتر از این بد قولی نکنم .

  • وحید سهرابی فر

بنده ی خدا

۰۹
شهریور

نمی دانم برایتان اتفاق افتاده درک عمیق تری از مطلبی که می دانستید پیدا کنید یا نه ؟
این چیزی بود که در یکی از شب های قدر امسال برای من اتفاق  افتاد . احتمالا من اولین کسی نیستم که این مطلب را میگویم ، اما این مطلب برای من اهمیت زیادی دارد و ریشه بسیاری از مسائل دیگر است .
یکی از تفاوت هایی که جهان مدرن و دنیای دینداری سنتی دارد ، در این است که فرد دیندار دنیا را محلی برای گذر می بیند ، محلی که برای امتحان شدن به آن آمده است ، مرحله ای که طی آن باید رضایت موجود دیگری (خدا) را جلب کند و در واقع برای رضای او زندگی کند . اما در نگاه مدرن ، انسان محور خویشتن است یعنی هرچه که دوست دارد ،  انجام میدهد ، هرچه را که خودش صلاح بداند انجام میدهد و اصلا نباید از چیز دیگری تبعیت کند . حضور این نگاه مدرن را می توان در بین فیلم ها ، رمان ها ، ایده پردازی ها و ... به روشنی دید .
در این بین باید موضع خود را انتخاب کرد . بسیاری از تردید های ما از مشخص نبودن موضعمان در برابر این سوال است که" به کدام یک از نگاه های فوق تعلق دارید ؟" در این فضا سخنی که از علامه طباطبایی نقل شده بود ، برایم معنای خاصی پیدا کرد . ایشان فرموده بودند: مهم این است که در این دنیا بنده باشیم . 


عید فطر را به تمام بندگان خدا تبریک میگویم .

  • وحید سهرابی فر

باز آمد..

۱۳
مرداد

خسته ام ولی باید بنویسم ، به این فکر نمی کنم که نوشته ام در این حالت خستگی ، هموار و رسا نخواهد شد ، به این می اندیشم که حس درونم را در سطوری چند ، منعکس کنم .
باز این ماه آمد . باز آمد و مرا خواهد برد ..
باز آمد تا به من فاصله ی بودن و توهم بودن را نشان دهد ...
باز آمد تا بگوید معنای زندگی در چیست ...
باز آمد تا باز واسطه ای شود بین من و .... نمی دانم باید در مورد " او " چه بگویم

" او " کسی است که وقتی دلم از سراسر هستی میگیرد ، وقتی تمام جهان با همه عظمتش برایم پوچ و سیاه و بی معنا میشود ، آغوش پرمهرش در انتظار من است .

" او " کسی است که وقتی از همه اطرافیانم ، از تمام کسانی که به ظاهر دوستان و هم نوعان من اند ، خسته میشوم ، وقتی وحید و تنها در بهت و سرگشتگی به سر می برم ، به سراغ من می آید و خود را چنین معرفی میکند که من " انیس من لا انیس له " هستم

" او " کسی است که وقتی روز به روز به نادانی  خود بیشتر پی میبرم و گاهی حتی ناامید در این ظلمتکده ی جهل بی هدف به این سو و آن سو میروم ، مرا صدا میکند که " العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء"


و " او " ، اوست و من ، من هستم ...
ای کاش در این ماه این من به " او " برسد و در انتها نه  " ما "  بلکه فقط " او " بماند ....

  • وحید سهرابی فر

اسیر خاک

۲۱
خرداد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی * آری آری سخن عشق نشانی دارد

چقدر سخت است که قیافه ی فیلسوفانه به خود بگیری و سعی کنی جهان را از پشت عینک ته استکانی یک فیلسوف ببینی ، و در پی هر پدیده ای به دنبال تبیینی عقلانی بگردی .
چقدر سخت است که احساساتت را که از در و دیوار وجودت بالا می رود ، با پتکی آهنین از جنس دلیل سرکوب کنی .... مگر ما چقدر می فهمیم .مگر عقل چقدر می داند  که چنین گستاخانه در هر زمینه ای نظر میدهد .

بگذریم ... قصد دارم مطلبی بنویسم تا التیامی شود بر دلم ولی.... فقط سعی میکنم


  • وحید سهرابی فر